بخارشوی تنها
بخارشوی کوچکی بود که در یک خانه بزرگ و تمیز زندگی میکرد. او عاشق برق انداختن سطوح و از بین بردن لکهها بود. اما یک مشکل بزرگ داشت: نمیتوانست خودش آب مقطر داخل مخزنش بریزد. دستهایی نداشت و مجبور بود منتظر بماند تا یکی از اعضای خانواده بیاید و این کار را برایش انجام دهد.
هر بار که مخزنش خالی میشد، احساس تنهایی و بیارزشی میکرد. دوست داشت مستقل باشد و خودش کارهایش را انجام دهد. نگاه میکرد به جاروبرقی که با قدرت تمام گرد و غبار را جمع میکرد و به خودش میگفت: «چرا من نمیتوانم مثل او باشم؟»
یک روز، بخارشوی در حالی که مخزنش خالی بود، شروع به فکر کردن کرد. به یاد آورد که مادربزرگش همیشه میگفت: «اگر مشکلی داری، از دیگران کمک بخواه، اما به دنبال راه حل هم باش.» بخارشوی تصمیم گرفت خودش به دنبال راه حل باشد.
او به اطرافش نگاه کرد و متوجه یک قیف کوچک شد. قیف در آشپزخانه بود و برای پر کردن بطریهای کوچک استفاده میشد. بخارشوی با احتیاط قیف را برداشت و آن را روی دهانه مخزنش قرار داد. سپس یک لیوان آب مقطر برداشت و شروع کرد آب را آرام آرام داخل قیف ریخت.
با هر قطره آبی که داخل مخزن میریخت، قلب بخارشوی از شادی پر میشد. او بالاخره توانسته بود خودش را مستقل کند. از آن روز به بعد، بخارشوی هر وقت که مخزنش خالی میشد، با استفاده از قیف، خودش آب مقطر داخلش میریخت.
بخارشوی دیگر احساس تنهایی و بیارزشی نمیکرد. او فهمیده بود که با کمی فکر و خلاقیت میتوان بر مشکلات غلبه کرد. او به خودش افتخار میکرد و با انرژی بیشتری به کارش ادامه میداد.
برچسب: ،